نویسنده وبلاگ
پریناز
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
لینک دوستان
گزارشگران بدون مرز
مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد
انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران
انجمن دفاع از حقوق زندانیان
عفو بین الملل
دیده بان حقوق بشر
کانون دفاع از حقوق بشر در ایران
دیده بان حقوق بشر
شورای توانبخشی قربانبان شکنجه
پزشکان طرفدار حقوق بشر
شبکه بین المللی حقوق بشر
سازمان جهانی منع شکنجه
انجمن منع شکنجه
سازمان بین المللی کار
کمیسیون آمریکایی حقوق بشر
دیوان اروپایی حقوق بشر
کمیته اروپایی منع شکنجه
کمیته منع شکنجه
انجمن حمایت از کودکان
کانون دفاع از حقوق کودکان
کمیته حمایت از کودکان خیابانی
کودکان ایران زمین
شیرین عبادی
محمد سیف زاده
نعمت احمدی
مهرانگیز کار
قوانین
حقوق
محمدعلی ابطحی
سیدمحمد خاتمی
علی مزروعی
لطف الله میثمی
مسعود بهنود
نیک آهنگ کوثر
احمد سیف
حنیف مزروعی
ف.م.سخن
فرید مدرسی
یداله اسلامی
احمد قابل
احمد شیرزاد
امید معماریان
عطاء الله مهاجرانی
جمیله کدیور
مصطفی معین
سیدمصطفی تاج زاده
محمد مصدق
حسین پاکدل
عبدالکریم سروش
احسان شریعتی
عمادالدین باقی
محسن کدیور
علی طهماسبی
شادی صدر
علی افشاری
میدانم آمدنت، این آمدن باشکوهت را روزی رفتنی است. میدانم که هر آمدنی را رفتنی است. میدانم که هیچ خوشی و غمی پایدار و جاویدان نیست. میدانم…
آری، در غروبی، در طلوعی و شاید در شبی به تیرگی شبهای تنهایی، باز، این گنجشکک کوچک را گربه امان ندهد و این مرتبه، این مرتبه دیگر مادربزرگی نیست تا نجاتبخش شود.
حرفهایت بوهای غربت میدهد. میدانم. میدانم. هیچ نگو. بگذار تا من شرح عاشقی دهم و روزی برخیزم و ببینم که تابستان، به یکباره زمستان شده. هیچ نگو، هیچ.
این دل من طاقت ندارد. میدانی؛ این بار آخری خواهد بود که بهار میرود. دیگر میخواهم تا چون آن خرس برفی، به خواب زمستانه روم. بی تو دیگر هیچ بهارانی نیست، جز یخساران.
آخر روزی، روزی از این روزها، خبر میدهی، میگویی، ای خرگوشکم، بپر. و من میپرم. میپرم بر صخرهها و سنگلاخها. میپرم که شاید تو بیایی و با بالهایت نجاتم دهی، اما…
بوی پاییز میرسد، اینجا آخر تابستان است. پرستوها میروند. لاکپشت خسته شده. مورچهها میخندند. جنازهی خرگوشک را تکهتکه به لانه میبرند. به لانه میبرند…
اینجا آخر تابستان است…
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٧/۱٠ - پریناز
قديما شبا که باروني مي شد
عاشقا دست مي دادن به دست هم
مي زدن از توي خونه ها بيرون
خيس بارون مي شدند و مست هم
قديما شبا که باروني مي شد
وقت عشقاي خيابوني مي شد
زير نور برق چشم عاشقا
شب کوچه ها چراغوني مي شد
قديما شبا که باروني مي شد
آسمون رنگ محبت مي گرفت
حريف رقص جوونا نمي شد
غرولند پيرمرداي خرفت
قديما شبا که باروني مي شد
مال هم مي شد دلاي زن و مرد
خداي قشـنگ عشـق و زندگي
خداي نفرت و مرگو دک مي کرد
قديما سرخي سرخاب نمي خواس
لب مـهربون و گونه هاي ناز
شکما گرسنگي نمي کشيد
مال فيلم و قصه بود درد نياز
قديما پاسبوناي چار شونه
دشمن عشق و قشنگي نبودن
جوونا صادق و بي ريا بودن
پي تزوير و دو رنگي نبودن
قديما مهربوني گناه نبود
تن زيبايي خاکستر نمي شد
کسي ميخونه رو ويرون نمي کرد
مسجدا لونه و سنگر نمي شد
قديما خيلي چيزا قشنگ بودن
رو لب پير و جوون ترانه بود
شعر عاشقونه توقيف نمي شد
واسه بوسه هميشه بهانه بود
اما حالا دورة شرم ورياس
فک نکن رسم قديمي باقيه
ديگه عاشق زير بارون نمي ياد
باروناي شـهر ما شلاقيه
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٢۱ - پریناز
خنديدن اين خطر را دارد که انسان را ابله بدانند.گريستن اين خطر را دارد که انسان را احساساتی بخوانند.دراز کردن دست به سوی ديگری اين خطر رادارد که انسان به ماجراهای تازهای کشيده شود.بيان احساساست اين خطر رادارد که انسان واقعيت درون خود را نشان دهد.سخن گفتن از انديشه ها و رويا ها اين خطر رادارد که انسان را نادان بدانند.ابراز عشق اين خطر را دارد که انسان نا اميد شود و تلاش کردن اين خطر را دارد که انسان با شکست رو برو شود.
با اين همه انسان بايد خطر ها را پذيرا شود زيرا بزرگترين خطر آن است که انسان خطر نکند.کسانی که خطر نمی کنند ممکن است از درد کشيدن وغم داشتن برکنار بمانند اما آنان نمی توانند احساس کردن را بياموزند .
آنان نمی توانند معنای تغیير و تحول رشد و نمو عشق ورزيدن و زيستن را درک کنندبلکه آنان در زنجير اسارت به سر ميبرندو همچون بردگانی هستند که دريچه آزادای را بروی خود بسته اندبدين ترتيب تنها آن دسته از کسانی واقعا آزاد هستند که دست به خطر ميزنند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/۱٩ - پریناز
گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم.

تو بچه بدی هستی!
تو حرف گوش نمیکنی !
تو خیلی بدی!!
حق نداری تلویزیون نگاه کنی!
حق نداری بری تو کوچه با دوستات بازی کنی تا آدم شی!!
تا وقتی آدم نشدی پاتو از اتاقت نمیذاری بیرون!!!
میفهمی یا باید جور دیگه ای حالیت کنم ؟!
تو مثل اینکه زبون آدم سرت نمیشه!
حتماْ باید کتک بخوری !
مگه مغز خر خوردی ؟!!
ای خدا این چه جونوری بود نصیب من کردی!
تو هم یه حرومزاده عین باباتی!
من این بچه بی ادب و نمیخوام برو به درک!!
و .................................
از این جور چیزا که عین نقل و نبات میریزیم به پای بچه هامون
چقدر کتک چقدر خفت چقدر خواری تحقیر
نتیجه همین آدمان که میبینیم : دزد . متجاوز . قاتل . فاحشه . بچه ....
خشونت به بچه ها تا کی؟
گناه دارن به خدا
اگه نمیتونی
اگه اعصابشو نداری
اگه حوصله نداری
بچه نیار
به خدا انصاف نیست
به خدا انصاف نیست
....................................
هر چند که این روزا بچه ها و آدما ارزش ندارن چه برسه به انصاف و عشق و
مهربونی
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٤/٢٩ - پریناز تولدی ديگر
25 سال گذشت و هيچ نشد....
بعد از اين چی میشه نميدانم... 
اين عمر به سر ميرسه
چه شیرین و چه تلخ
چه بخوام چه نخوام
چه خوب چه بد
انگار که ما فقط اومدیم تا عمر بگذرونیم و بس
ميگن سرنوشته آدما رو يه روزي اون دور دورا يكي رقم زده
يكي سر يه نخي رو گرفته و اونو هي بافته با هر رنگي كه دم دستش اومده
بي هدف
بي برنامه
سياه سفيد قرمز آبي زرد سبز خاكستري بنفش
نميدونم ماله همه رو اين جوري بافته يا فقط مال منو
يه جورايي احمقانه بافته شده
احتمالاً اصلاً حوصله نداشته سليقه به خرج بده
گند زده با اين بافتنش
هر سال كه بزرگتر ميشم
هر سال كه پيرتر ميشم
هر سال كه نقش و نگارهايي كه تا حالا بافته شده رو با دقت بيشتر نگاه ميكنم
به بيخود بودنش بيشتر و بيشتر پي ميبرم
به من نگو اينجوري نيست
همه ميدونيم كه خدا بدجوري تو اين خلقتي كه كرده ، گير كرده
منم يه نمونه از اين خلقت اجق وجقيش هستم
خدايي يك نمونه از شاهكارهاي خلقتم
فروغ فرخزاد حرف جالبي ميزنه : همه هستی من آیه تاریکی است ....
عقلم عاشق بود قلبم نه
قلبم عاشق بود عقلم نه
میدونستم این دو تا آبشون با هم تو یه جوب نمیره
بی خیال جفتشون شدم و عشق و عاشقی
دیدم و شنیدم و باور کردم که عاشقی جز درد و غم و غصه نیست
عقلم گفت غصه نمیخواد
قلبم گفت قصه نمیخواد
عشق هم گفت منو نمیخواد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٤/٢٩ - پریناز

مـعـلمى بود كه شاگردان زيادى داشت , اما وى از نظر اخلاقى فردى تندخو بود و بچه ها را اذيت مى كرد.بچه ها به همين علت دلخوشى شان اين بود كه ولو براى يك روز هم كه شده از دست وى خـلاص شـونـد ودرس را تـعـطيل كنند.لذا با هم نشستند و نقشه كشيدند.روز بعد كه به كلاس آمـدنـد, هنگامى كه معلم وارد شد, يكى از بچه ها به معلم سلام كردو گفت : جناب معلم , خدا بد ندهد.مثل اين كه كسالتى داريد؟ معلم جواب داد: نه كسل نيستم .برو بنشين .شـاگـردى ديـگـر آمـد و گـفت : جناب معلم رنگ و رويتان امروزپريده , خداى نكرده كسالتى داريد؟ اين دفعه معلم يكه خورد و آهسته گفت : برو بنشين سرجايت .بـعـد يكى ديگر از شاگردها آمد و همان حرف ها را تكرار كرد.معلم ترديد كرد كه شايد من مريض هـسـتم .
سرانجام وقتى چند شاگرد ديگرهمان حرف ها را با ثاثر و تاسف تكرار كردند, امر بر معلم مشتبه شد وگفت : بله , گويا امروز حالم خوش نيست .بچه ها وقتى كه اقرار گرفتند كه او ناخوش است گفتند:آقا معلم ,اجازه بدهيد تا امروز شوربايى برايتان تهيه كنيم و از شماپرستارى نماييم .كـم كـم مـعـلـم واقـعـا مريض شد, رفت دراز كشيد و شروع كرد به ناله كردن و به بچه ها گفت : برخيزيد و به منزل برويد.
امروز ناخوش هستم و نمى توانم درس بدهم .بـچـه هـا كـه هـمـيـن را مـى خـواسـتـند, مكتب را رها كردند و به دنبال تفريح و بازى خودشان رفتند.
ای معلم یادت بخیر ... .
¤ حسين ميري
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد جاذبه زمين را کشف کرد.

حالا تو بگو اگه بیفته رو سرت چیکار میکنی؟؟؟... .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - پریناز

عشق چيست ؟
در يک کلام
زيباترين ويران کننده هستي است
--------------------------------------------------------------------------------
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت
--------------------------------------------------------------------------------
دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني
--------------------------------------------------------------------------------
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي:به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي
--------------------------------------------------------------------------------
بهترين آرايش صورت. لبخند است
--------------------------------------------------------------------------------
دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند.اما هيچ كس فكر نكرد كه شايد من يك گل كاشته باشم.
--------------------------------------------------------------------------------
سرمايه عمر يك نفس است ،آن يك نفس هم براي يك هم نفس است،گر با هم نفسي ،لحظه اي نشيني،مجموع حيات عمر،همان يك نفس است.
--------------------------------------------------------------------------------
دستهايي كه كمك مي رسانند مقدس تر از لبهايي هستند كه دعا مي كنند.
--------------------------------------------------------------------------------
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
--------------------------------------------------------------------------------
عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد.....
--------------------------------------------------------------------------------
و دوباره عشق چيست ؟
3 ثانيه نگاه . 3 دقيقه خنده . 3 ساعت صفا . 3 روز آشنايي . 3 هفته وفاداري . 3 ماه بي قراري . 3 سال انتظار . 30 سال پشيماني
--------------------------------------------------------------------------------
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه
دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه
مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون
مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش
گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه
لبخند تلخ بهش زد و گفت
مواظب چشمام باش.
ازبهاره
دیدم که پوست تنم
از انبساط عشق تَرک می خورد
" فروغ فرخزاد "

چند شب پیش کانال۳۱ بی بی سی یک برنامه 1ساعت ونیمه در مورد ایران نشون داد ...
جالبه شما هم ببینید که اینجا چه چیزایی نشون می دن نظرش دیگه با خودتون....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۸ - پریناز
اگه قرار باشه رمز و رازي براي موفقيت وجود داشته باشه، چيزي جز كارهايي كه ما مي كنيم و نمي كنيم نيست
ما مي تونيم تعيين كنيم كه موفق باشيم يا نباشيم. و باز ماييم كه مشخص مي كنيم پيروزي عمومي و موفقيت جمعي به وجود بياد يا نياد
اما اغلب ما نمي خواهيم باور كنيم كه اگه تك تك ما كاري براي موفق شدن انجام نديم، موفقيت نه براي ما و نه براي ساير آدم هايي كه با اونها سر و كار داريم به وجود نخواهد آمد
اغلب ما از بي عدالتي ها و بي مبالاتي هاي ديگران مي ناليم،اما حاضر نيستيم خودمون همون ها رو براي ديگران رعايت كنيم
خيلي ساده است كه از ديگران بخواهيم ارزش هايي كه رو كه ما دوست داريم رعايت كنند. اما وقتي نوبت به رعايت كردن از سوي ما مي رسه ، خيلي سخت مي شه
آسونه كه بخواهيم ديگران دروغ نگند، شفاف باشند، روراست باشند، درست كار باشند و متعهد
اما آيا خودمون هم حاضريم اين كارها رو انجام بديم. نديد مي گم نه .... چون وضع مملكتون داره نشون مي ده كه ما تك تك مون حاضر نيستيم براي اين موضوع قدمي برداريم
وقتي مشكلي با محل كارمون پيدا مي كنيم، و نمي تونيم اون مشكل رو رفع كنيم، اونجا رو ترك نمي كنيم، كم كاري مي كنيم
وقتي دوستي بهمون زنگ مي زنه و حوصله اش رو نداريم، اولين چيزي كه به ذهنمون مي رسه اينه كه دروغي سر هم كنيم... اگه مشكل رفع نشد، بدون اينكه بخواهيم شفاف باشيم، سعي مي كنيم به قول معروف طرف رو بپيچونيم
اين ها رو يك نفر به من يادآوري كرد كه فقط يه فرق كوچيك با من داشت، او"اکثریت مذهبي" تلقي مي شه و من، به گمان خودم اقلیتم..... نتيجه اي كه يادآوري او براي من داشت غم انگيز بود: اكثريت جامعه ما هيچ چيز ديگه براشون مهم نيست؛ نه صداقت نه درستي نه راستي و اقليت جامعه اين موضوع ها هنوز براشون ارزش داره
و وضع جامعه به همون منواليه كه اكثريت رفتار مي كنند
اگر مي خواهي فردات مثل امروزت نباشه، كاري رو كه تا امروز مي كردي، انجام نده... اما ما حاضر نيستيم تغييري در رفتار خودمون ايجاد كنيم

باز هم فرار می کنم
از همه دنیا
از همه تنهایی ...
چرا
واقعا چرا تنهام ؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٢ - پریناز

راست راستش،دستش را گذاشت روی باسنم،نزديک بود که بزنم تو گوشش،که سيل جمعيت از کنار کليسا گذشت،و ديدم که او با احترام علامت صليب کشيد.فکر کردم:ببين که بچه خوبی است و شايد قصدی نداشته و يا از اون آدمهايی است که دست راستش از دست چپش خبر ندارد که چکار ميکند.
سعی کردم که از جمعيت جدا بشم و سوار اتوبوس شوم، چون يکی اين است که بخواهی رفتار مردم را توجيه کنی و يکی اين که اجازه بدهی که ازت استفاده کنند.
ولی جمعيت زيادی ميخواستند سوار شوند و بقيه را بطرف داخل هول ميداند،و همين باعث شد که او بيشتر بتواند به من نرديک شود.تازه جرات کرد که دوباره دستش را روی باسنم بگدارد و حتا نوازشم کند.
من عصبی شده بودم،او هم همينطور.
از کنار کليسای ديگری رد شديم،ولی اون حتا متوجه هم نشد و تنها دستش را به صورتش برد که عرقش را خشک کند.
از گوشه چشم نگاهش کردم و طوری رفتار کردم که انگار متوجه کارهای او نيستم، نکند فکر کند که دارد خوشم می آيد.
نميتونستم حرکتی بکنم و داشت اعصابم خرد ميشد،تصميم گرفتم خودم را با اوضاع وفق بدم و من هم دستم را گذاشتم روی باسن او.
پس از چند لحظه تعداد ديگری سوار شدند و آنهايی که پياده ميشدند،من را به بيرون هل دادند.
حالا متاسفم که چقدر زود از دستش دادم،چون در کيفش تنها هفت هزار و چهارصد پزو(واحد پول مکزيک)بود،فکرش را بکن در يک ملاقات خصوصی،چقدر بيشتر ميتوانستم ازش کش بروم.
آدم مهربان و گيجی بنظر می آمد.
Luisa Valenzuela
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - پریناز
ایران کشور عجیبیه.میپرسید چرا؟ به این دلیل که:
- ایران تنها کشوری است که در آن سیاستمداران کار اقتصادی می کنند، شرکتهای اقتصادی کار سیاسی می کنند و نیروهای نظامی کار تولیدی می کنند!؟!
- یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت و یکی از بزرگترین واردکنندگان بنزین هستیم.
- با اسرائیل دشمن هستیم ، اما نزدیکترین دوستمان رئیس جمهور ونزوئلا با چند میلیارد دلار قرار داد نظامی ، یکی از نزدیکترین دوستان اسرائیل به شمار می آید!؟
- برای مسلمانان لبنان خودمان را هلاک می کنیم ، پول می فرستیم،دعا حواله می کنیم . اما هیچ خبری از مسلمانان چچن نمی گیریم.
- از هر 1000 مفسد اقتصادی یکی و از هر 1000 فعال سیاسی 999 نفر در زندان داریم!!
- توی همه جای دنیا آثار باستانی را از زیر آب در میارن ، توی ایران می برند زیر آب !؟
- در ایران دانشجوها توی کتابخانه آشنا می شن ، توی پارک درس می خونن، سر کلاس می خوابن!؟!
- اینجا همه خودشان را فوق العاده جدی می دانند اما همه همدیگر را مسخره می کنند
- زندگی هرکس تا آن اندازه خصوصی است که استعداد فضولی مردم به آن نتواند نفوذ یابد!؟



